۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

هنوز هم همان لوح ِ ساده‌ایم!

خدایا!
من هم ابله‌ام؛ مثل بیشتر  آدم‌هایی که آفریدی! امّا ازت یه خواهش دارم و اون اینه که بلاهت‌ام، در حدّی باشه که به دیگران آسیبی نزنه و در ضمن ابله ِ بی‌انصافی هم نباشم که بلاهت خودم رو کرامت ببینم و بقیه رو ابله!
و امّا بعد...
خیلی ببخشید... خیلی معذرت می‌خوام... گاهی فکر می‌کنم اگه برم تو خَلا و برای آفتابه صحبت کنم یا شعر بخونم، بهتر از اینه که بیام در محیط وبلاگ حرفام رو بیان کنم و افاضات و اضافات بعضی رو ببینم.
رفیقی با بیان خاطره‌ای از یک هم‌اتاقی، خواسته یک معضلی رو نشون بده. حالا رگ ِ گردن ِ شخص باکراماتی باد کرده که ایها النّاس! ما آمریکا رو به خاطر فلان‌کار محکوم می‌کنیم، بعد بغل ِ گوشمون فلانی همون کارو کرده!
و من می‌مونم که این صاحب ِکرامت چه طور به خودش اجازه داده که بدون این که از نویسنده‌ی مطلب ابتدا بپرسه قضیه رو، فقط و فقظ بر مبنای برداشت غلط خودش، این قضاوت ناحق رو در موردش انجام داده و کلّی هم به بقیه با حالت ارشاد و انذار، نهیب زده!
امثال این برخورد رو قبلاً هم دیده بودم...
مثلاً وقتی که یکی دیگه از دوستانمون در وبلاگش گفته بود که آقای y! چندتا سؤال مربوط به عملکرد شما در وبلاگ ِ ما پرسیده شده. چه خوب می‌شه که بیاین و در همون جا هم پاسخی به این سؤالات بدید. همین! نه دعوایی بوده، نه توهینی؛ تازه خود آقای y هم شکایتی نداشته از مسئله. امّا آقای x رفته جلوی آقای y رو گرفته که چرا اجازه می‌دی چندتا بچّه با آبروت بازی کنند!!!
و... و... و...
به همین خاطر گاهی فکر می‌کنم چه طوره آفتابه رو به عنوان مخاطب ِ خودم انتخاب کنم؟! درسته که حرفام رو آفتابه تأثیر خاصّی نداره، امّا حدّاقلّش اینه که شنونده‌ی صبوریه!

و امّا حرف آخرم!
اگر سطح فکرمون رو بالا نبریم و فقط بر اساس دید ِ‌محدود ِ‌خودمون در مورد افراد و مسائل قضاوت کنیم، با قاطعیّت اعلام می‌کنم که من ِ ابله و تو ِ ابله، در آینده‌ای نه چندان دور و حتّی چندان دور هم، هیچ گه‌ای نخواهیم شد!

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

دلم تنگه بارون!
ببار امشبم...

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

خدا... سلام!

حالا که دیگر "سلام" و "خداحافظ" برایمان فرقی ندارد،
بگذار بگویم: سلام...
*هشتم سپتامبر 2010


۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

ما را چه می‌شود؟!

جالبه!
در حالی که سران واتیکان، نسبت به جُکی که "برلوسکونی" در مورد "یهودی‌ها" گفته، حسّاسیّت نشون می‌دن و موضع می‌گیرن(+)، آقای "مهاجرانی" نسبت به حکم ارتداد "سلمان رشدی" که کلام‌الله رو آیات شیطانی خطاب کرده، اظهار مخالفت کرده!(+)
آقای "مهاجرانی"! ای کاش خریّت جنابعالی محدود بود به شیرِ خر خوردنتون!


۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

شبانه


تغزّل شبانه
نوازش یک شعله
و انگشتانی که خاکستر می‌شود...

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

خداحافظی ِ بابگرده...


به تماشا سوگند 
و به آغاز كلام 
و به پرواز كبوتر از ذهن 
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد...

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم 
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ. 
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت...

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم. 
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

(سهراب سپهری)

سلام

وبلاگ بابگرده پس از تقریبا سه سال به کارش پایان داد، البته نه با مرگ طبیعی بلکه قتل! به هر حال فیلتر شدن این وبلاگ توفیق اجباری برای بابگرده است تا این سالیان آخر عمرش را در بازنشستگی به آرامش سپری کند.

در این مدت دوستان نازنین بسیاری در فضای مجازی به من لطف داشتند. قدیمی هایی مثل علی توانا، علی وطن خواه، محمدرضا هادی زاده و دوستان تازه نفسی مثل علی صباغ، بهزاد آزادی، سیدرضا حسینی پور، محمد نقیان، سهراب و مهرام، خانم وحیدی پور، و شخصیت های نقاب پوشی مثل ننگرده، دس پلنه، بی تفاوت، نادر توانا، پاپیلجه، وزوانی و خیلی از عزیزانی که نامشان در خاطرم نیست.

"یک کاسه کاچی داغ" را با هدف شناساندن وزوان و مردمانش، به خوانندگان وبلاگ تعارف کردم. اگر در همان حیطه کوچک می ماندم، هم خودم راحتتر بودم و هم وبلاگ کشته نمی شد. ولی وقتی به این نتیجه رسیدم که منطقه نیاز به وبلاگی دارد که در حوزه مسائل اجتماعی و سیاسی کشور، تلنگری ولو کوچک به مردم بزند، مردمانی که به سبب بافت سنتی و محرومیت های اقتصادی و اجتماعی، نقش فعالی در تعیین سرنوشتی که برایشان رقم می خورد ندارند، مشی وبلاگ به تدریج تغییر یافت. اما داغی این کاسه، دست من و لب و دهان برخی مخاطبان را سوزاند و طعم کاچی به مذاق برخی خوش نیامد. هر چند این حرکت موجی مثبت ولو کوچک در میان خوانندگان وبلاگ ایجاد کرد، ولی در "آزادترین کشور دنیا" یک وبلاگ نویس به خاطر نقد مورد توهین و تهدید قرار می گیرد و وبلاگش فیلتر می شود. گله ای ندارم چون خودخواسته بود. فرصت طلبان که مسلما در میان مردم منطقه انگشت نما هستند، به دنبال بهانه ای برای قطع جریان اطلاعات از طریق یک مجرای مستقل بودند که آخرین تحرکاتشان همان فیلتر کردن این وبلاگ ناچیز بود. ولی این تازه آغاز ماجراست و مطمئن هستم این حرکت را دوستان دیگری پی خواهند گرفت و دین خود را به مردمانشان ادا خواهند کرد.

از یاران همراه چون حضور بی غش، بی تفاوت، سه نقطه و ... و دوستان منتقد مانند هم ولایتی هم کمال تشکر را دارم. شاید در آینده بابگرده باز جهالت و جوانی کرد و دست به قلم شد و هوس نوشتن کرد. تا آن روز خدا بزرگ است.

یک کاسه کاچی داغ را با این شعر آغاز کردم و با همان نیز به پایانش می برم:

"روجگارم" "ود" نیست.
اهل شهر ...

به گمانم،

"شهر"

واژه ای بس غلط انگیز است!

هر کجا، "شهر وزوان" گفتم

خندیدند، که:

"ما ندیدیم چنین کوچک شهری".

راست می گویند،

شهر من بس کوچک،

شهر من، پر نیست ز برج و ماشین.

لیک

بس فراوان است در آن:

          خنکای دشت،

              کردهای گندم،

                 آسمان بی دود،

                    چهره های خاکی،

                                 ماء مای گاو،

"نومه"های مضحک،

                                                    خانه های کاگل ...

***************

دشت هایش چه وسیع

کوه هایش اما،

اندکی کوتاهند!

بوی کاه و گندم،

عطر خاک و یونجه

خبر از حال و هوای "ده" دارد.

چه تفاوت دارد، "شهر" یا "آبادی"

***************

شهر من، روی امواج زمان

قرن ها بالیده

چون تویی زاییده!

آی وزوانی!

گر کسی از دیارت پرسید

سر برافراشته دار

فریاد زن:

"من ز ملک ایران"

"وچه ی وژگونم".