‏نمایش پست‌ها با برچسب از دیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از دیگران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

باز هوای وطن‌ام آرزو ست...

«حبّ الوطن من الایمان.» آخر، مراد پیغامبر چه‌گونه مکّه باشد؟ - که مکّه از این عالم است و ایمان از این عالم نیست. پس آن‌چه از ایمان باشد، باید که هم از این عالم نباشد، از آن عالم باشد. آن‌چه گویند که «شاید مکّه را خواسته باشد.» «شاید که خواسته باشد» دیگر باشد و «خواسته است» البتّه دیگر. آن «وطن» حضرت ِ خداست - که محبوب و مطلوب ِ مؤمن است.
"شمس‌الدّین محمّد تبریزی"


و مولانا گوید:

باز هوای وطن‌ام آرزو ست...

۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

زمانی بیش دارید آشنایی...



کجایید ای سبک‌روحان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام‌داران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی‌نوایی

در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورت‌های عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی

دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی

برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی

"مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی"

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

سینه‌ی مشروح تویی...

مخزن إنّا فتحنا برگشا، سرّ جان مصطفیٰ را بازگو
مستجاب آمد دعای عاشقان، ای دعاگو، آن‌دعا را بازگو!

"مولانا جلال‌الدّین‌محمّد بلخی"

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

دلبندم آن پیمان‌گسل، منظور چشم، آرام دل
نی... نی... دل‌آرام‌اش مخوان، کز دل ببرد آرام را!...

"سعدی علیه‌الرّحمة"

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

خدا را داد من بستان از او ای شحنه‌ی مجلس
که می با دیگران خورده‌ست و با من سر گران‌دارد...

"خواجه لسان‌الغیب"

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه



گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیک‌تر داری بگو
"لاادری"

۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

شیوه‌ی ما...





نتوان گفت که این قافله وامی‌ماند
خسته و خفته از این‌خیل جدا می‌ماند

این رهی نیست که از خاطره‌اش یاد کنی
این‌سفر همره تاریخ به‌ جا می‌ماند

دانه و دام در این راه فراوان امّا 
مرغ دل، سیر، ز هردام رها می‌ماند

می‌رسیم آخر و افسانه‌ی واماندن ما
همچو داغی به دل حادثه‌ها می‌ماند

بی‌صداتر ز سکوت‌ایم ولی گاه ِ خروش
نعره‌ی ما ست که در گوش شما می‌ماند

بروید ای دلتان نیمه، که در شیوه‌ی ما
مرد با هرچه ستم، هرچه بلا، می‌ماند!

"محمّدعلی بهمنی"

۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه

صبر پیشه کن

صبر پیشه کن عزیز دلم...
صبر پیشه کن
در بطن کوسه ای که تو را خورده است،
گله معنا ندارد.
گیر کرده ای عزیز دلم...
گیر کرده ای؛
و تو هم که یونس و عمران نیستی..
شمس لنگرودی

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

خیار محلّی

انار، بقچه‌ای از خشم نیاکانی‌ست
که خون جلوی چشمش را گرفته‌است
بیکاری پسر؟
                به خیار بیندیش!
که با پیراهن سبز راه‌راه
و کلاهی زرد
               پانک کرده‌است!

"اکبر اکسیر"

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

شوق از میان شما رفتن...

امیر کبیر: مرگ حق است ولي به دست شما بسي مشكل، اما شوق از ميان شما رفتن مرگ را آسان مي‌كند...


سلطان صاحبقران - علی حاتمی

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

از امید مهدی‌نژاد بخوانید...

یک شهر پرنده­های مُرده
یک شهر چرنده­های خوش­پوش
یک شهر مناره­های کوتاه
یک شهر ستاره­های خاموش

آیینه­ی آسمان تاریک
تابوت غریب نعش انسان
بر شانه­ی کوچه­های باریک
یک جاده به سمت خط پایان

در پرتوِ ماه بی­تفاوت
یک بیشه پلنگ تیزدندان
همسایه­ی گرگ­های وحشی
آلوده­ی خون گوسفندان
  
پتیاره­ی خرفریبِ بدنام
کمپیرِ وقیحِ هفت­کرده
زالوی کریهِ هفت­اندام-
حلقوم برای نفت کرده

شش­دانگ صدای ناهماهنگ
ترکیب کریه آهن و دود
آویخته در بتان صدرنگ
یک شهر نران ماده­آلود

مردانِ به انتها رسیده
یک صفحه پیاده­های فرزین
مردانِ به گوشِ ما رسانده
یک عمر حماسه­ی دروغین

با پرده­درانِ پشتِ پرده
تا کی، تا چند استمالت؟
ای شیعه­ی انقلاب­کرده!
این بود فرشته­ی عدالت؟

ای دیوِ سپیدِ پای در بند!
این جنگلِ گرگ را بسوزان
آری، بخروش، ای دماوند!
تهرانِ بزرگ را بسوزان


"امید مهدی‌نژاد"

۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

از نزار قبّانی...

این‌ نامه‌ی‌ آخر است‌ !
پس‌ از آن‌ نامه‌یی‌ وجود نخواهد داشت‌ !
این‌ واپسین‌ ابرِ پُر باران‌ِ خاکستری‌ست‌
که‌ بَر تو می‌بارَد،
پس‌ از آن‌ دیگر بارانی‌ وجود نخواهد داشت‌ !
این‌ جام‌ِ آخرِ شراب‌ است‌
وَ دیگر نه‌ از مستی‌ اثری‌ خواهد بود، 
نه‌ از شراب‌ !
آخرین‌ نامه‌ی‌ جنون‌ است‌ این‌ !
آخرین‌ سیاه‌مشق‌ِ کودکی‌...
دیگر نه‌ ساده‌گی‌ِ کودکی‌ را به‌ تماشا خواهی‌ نشست‌، 
نه‌ شکوه‌ِ جنون‌ را...

دل‌ به‌ تو بستم‌، چون‌ کودکی‌ که‌ از مدرسه‌ می‌گریزدُ
گُنجشک‌ها وُ شعرهایش‌ را 
در جیب‌ِ شلوارش‌ پنهان‌ می‌کند !

من‌ کودکی‌ بودم‌ گریزان‌ و آزاد
بر بام‌ِ شعرُ جنون‌ !
امّا تو زنی‌ بودی‌ ،
با رفتارهای‌ عامیانه‌ !
زنی‌ که‌ چشم‌ به‌ قضا وُ قدر داردُ
فنجان‌ِ قهوه‌ وُ 
کلام‌ِ فال‌ْگیران‌ !
زنی‌ رو در روی‌ صف‌ِ خواستگارانش‌...

افسوس‌ !
از این‌ به‌ بعد در نامه‌های‌ عاشقانه‌،
نوشته‌های‌ آبی‌ نخواهی‌ خواند !

در اشک‌ِ شمع‌ها وُ
شراب‌ِ نیشکر
ردّی‌ از من‌ نخواهی‌ دید !

از این‌ پَس‌ در کیف‌ِ نامه‌رسان‌ها
بادبادک‌ِ رنگینی‌ برای‌ تو نخواهد بود !
دیگر در عذاب‌ِ زایمان‌ِ کلمات‌
وَ در عذاب‌ِ شعر حضور نخواهی‌ داشت‌ !
خودت‌ را بیرون‌ از باغ‌های‌ کودکی‌ پرتاب‌ کردی‌
وَ بَدَل‌ به‌ نثر شُدی‌...

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

کسی از این راه عبور نخواهد کرد
جز باد
که او را نخواهی دید



"سیّدعلی صالحی"

۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

یکی می‌گریست که «برادرم را کشتند تتاران!»؛ دانشمند بود.
گفتم که «اگر دانش داری، دانی که تتار او را به زخم شمشیر زنده‌ی ابد کرد».
الاّ مردگان و واعظان ِ مرده، آن زندگی را چه دانند؟ بر سر ِ‌تخت آیند، نوحه آغاز کنند. آخر «الدّنیا سجن المؤمن» می‌فرماید. یکی از زندان بجست، بر او بباید گریست که «دریغ!‌ چرا جست از این زندان؟»! زندان را تتاران سوراخ کردند یا سبب دیگر، او برون جست. نقل کرد «مِن دارٍ الیٰ دار». تو می‌گریی که «دریغ! آن تیر بر آن دیوار زندان چرا زدند؟ بر آن سنگ چرا زدند؟ دریغ نیامدشان از آن مرمر لطیف؟»! یا کنده‌ای بر پای او بود؛ بریدند؛ او جست. تو فریاد می‌کنی و بر سر و روی می‌زنی و می‌گریی که «دریغ!‌آن کنده چرا بریدند؟»! یا قفس شکستند و می‌زاری که «آن قفس را چرا شکستند تا آن مرغ رهایی یافت؟»! یا دنبلی را شکافتند تا چرک‌ها و پلیدی‌ها برون رفت، نوحه آغاز کردی که «دریغ! آن چرک‌ها چرا رفت؟»!
شمس ِ خُجَندی بر خاندان می‌گریست، ما بر وی می‌گریستیم.
بر خاندان چه گرید؟ یکی به خدا پیوست. بر او می‌گرید، بر خود نمی‌گرید. اگر از حال خود واقف بودی، بر خود گریستی. بل که همه‌ی قوم خود را حاضر کردی و خویشان خود را و زارزار بگریستی بر خود!

شمس تبریزی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

خدا! من گمت کردم... توچی؟!


نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم؟

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم؟

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم؟

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم؟

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم؟

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم؟

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم؟

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

"مولوی"

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

با اقبال لاهوری


لاله‌ی این چمن آلوده‌ی رنگ است هنوز
سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز

فتنه‌ای را که دو صد فتنه به آغوش‌اش بود
دختری هست که در مهد فرنگ است هنوز

ای که آسوده نشینی لب ساحل، برخیز
که تو را کار به گرداب و نهنگ است هنوز

از سر تیشه گذشتن ز خردمندی نیست
ای بسا لعل که اندر دل سنگ است هنوز

باش تا پرده گشایم ز مقام دگری
چه دهم شرح نواها که به چنگ است هنوز

نقش‌پرداز جهان چون به جنونم نگریست
گفت ویرانه به سودای تو تنگ است هنوز

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

هم‌پیاله با خیّام


ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش؛ ندانی ز کجا آمده‌ای
خوش باش؛ ندانی بکجا خواهی رفت

*

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

*

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت

*

بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند؟!
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند؟!

*

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد؟
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد؟
گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد

*

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجب‌ام ز می‌فروشان کایشان
به زآنکه فروشند چه خواهند خرید؟!

*

در دهر هر آن که نیم نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

*

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد؟
یا در پی نیستی و هستی گذرد؟
می نوش که عمری که اجل در پی اوست
آن به که به خواب یا به مستی گذرد

*

گویند بهشت و حورعین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

*

گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

*

گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند

*

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
از کوزه شکسته‌ای دمی آبی سرد
مامور کم از خودی چرا باید بود؟
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد؟

 *

برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زآن پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

*

مائیم که اصل شادی و کان غمیم
سرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم

*

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

*

برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران

*

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زَهره‌ی این

*

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
کآلوده و پالوده‌ی هر خس بودن

*

گاوی‌ست در آسمان و نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

*

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
به زآنکه بزرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
پس روی بهشت کس نخواهد دیدن

*

آن قصر که با چرخ همی‌زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای
بنشسته همی گفت که کوکوکوکو

*

ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی

*

در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود ز من میدانی
در گردش خویش اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی



۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

یک دماوند ماتم و اندوه...


کوه آهسته گام بر می‌داشت
پیکر آفتاب بر دوشش
مثل آتشفشان خاموشی
کوه بود و غرور خاموشش

کوه می‌رفت و پا به پایش نیز
کاروان کاروان غم و اندوه
کوه می‌رفت و بر زمین می‌ماند
یک دماوند ماتم و اندوه

وقت آن بود تا در آن شب سرد
خاک مهمان آفتاب شود
وقت آن بود سقف سنگی شب
خم شود بشکند خراب شود

کوه با آفتاب نیمه شبش
سینه‌ی خاک را چراغان کرد
دور از آن چشم‌های نامحرم
عشق را زیر خاک پنهان کرد

ماه از کوه چهره می‌دزدید
تاب آن دشت گریه‌پوش نداشت
کوه سنگین و خسته بر می‌گشت
آفتابی به روی دوش نداشت

کوه می رفت و پشت نخلستان
با دلی داغدار گم می‌شد
کوه می‌رفت و خانه‌ی خورشید
در مِهی از غبار گم می‌شد...

"سعید بیابانکی"