۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

یک دماوند ماتم و اندوه...


کوه آهسته گام بر می‌داشت
پیکر آفتاب بر دوشش
مثل آتشفشان خاموشی
کوه بود و غرور خاموشش

کوه می‌رفت و پا به پایش نیز
کاروان کاروان غم و اندوه
کوه می‌رفت و بر زمین می‌ماند
یک دماوند ماتم و اندوه

وقت آن بود تا در آن شب سرد
خاک مهمان آفتاب شود
وقت آن بود سقف سنگی شب
خم شود بشکند خراب شود

کوه با آفتاب نیمه شبش
سینه‌ی خاک را چراغان کرد
دور از آن چشم‌های نامحرم
عشق را زیر خاک پنهان کرد

ماه از کوه چهره می‌دزدید
تاب آن دشت گریه‌پوش نداشت
کوه سنگین و خسته بر می‌گشت
آفتابی به روی دوش نداشت

کوه می رفت و پشت نخلستان
با دلی داغدار گم می‌شد
کوه می‌رفت و خانه‌ی خورشید
در مِهی از غبار گم می‌شد...

"سعید بیابانکی"

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

بازم همین طوری... اصن کلاً همین طوری!

در جمع من و این بغض بی‌قرار
جای تو خالی...

"سیّدعلی صالحی"


****
مسعود فردمنش:
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی‌کس شدن در باورم نیست
اگر این آخر و این عاقبت بود
من:
د رو این آخر و عاقبتم مشت!

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

ملاّ ممّدجان

سر کوه بلند فریاد کردم
علی شیر خدا را یاد کردم
علی! شیر خدا! یا شاه مردان!
دل ناشاد ما را شاد گردان

بیا که بریم به مزار ملاّ ممّدجان
مزار مولا علی، آن شاه مردان

علی! شیر خدا! دردم دوا کن
مناجات مرا پیش خدا کن
چراغ آسمان نذر دل تو
به هرجا عاشقه دردش دوا کن

بیا که بریم به مزار ملاّ ممّدجان
مزار مولا علی، آن شاه مردان

نظرگاه چون رویم با هم نگارا
بگیریم دامن شیر خدا را
بگرییم تا خدا رحمش بیاید
نهیم بر چشم خود قفل طلا را

بیا که بریم به مزار ملاّ ممّدجان
مزار مولا علی، آن شاه مردان
بیا که بریم به مزار ملاّ ممّدجان
مزار مولا علی، آن شاه مردان
بیا که بریم به مزار ملاّ ممّدجان
مزار مولا علی، آن شاه مردان
بیا که بریم به مزار ملاّ ممّدجان
مزار مولا علی، آن شاه مردان
بیا که بریم به مزار ملاّ ممّدجان
مزار مولا علی، آن شاه مردان






۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

همین‌طوری از سعدی...


تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن؟
که ندارد دل من طاقت هجران دیدن

بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بود
دل نهادم به جفاهای فراوان دیدن

عقل بی‌خویشتن از عشق تو دیدن تا چند
خویشتن بی‌دل و دل بی‌سر و سامان دیدن؟

تن به زیر قدمت خاک توان کرد ولیک
گرد بر گوشه‌ی نعلین تو نتوان دیدن

هر شبم زلف سیاه تو نمایند به خواب
تا چه آید به من از خواب پریشان دیدن

با وجود رخ و بالای تو کوته نظری‌ست
در گلستان شدن و سرو خرامان دیدن

گر بر این چاه زنخدان تو ره بردی خضر
بی‌نیاز آمدی از چشمه‌ی حیوان دیدن

هر دل سوخته کاندر خم زلف تو فتاد
گوی از آن به نتوان در خم چوگان دیدن

آن‌چه از نرگس مخمور تو در چشم من است
برنخیزد به گل و لاله و ریحان دیدن

سعدیا! حسرت بیهوده مخور دانی چیست
چاره‌ی کار تو؟ جان دادن و جانان دیدن!


۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

حکایتی در کتابی از شیخ بهایی رحمة‌الله علیه

مردی به حکیم‌اسخنیس دشنام داد، ولی او پاسخی نداد.
پرسیدند که چرا پاسخ نمی‌گویی؟
گفت: من خود را وارد نزاعی نمی‌کنم که در آن، پیروز از شکست‌خورده، شرورتر و بدتر است!

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

از که می‌پرسی؟!...


یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟

آب حیوان تیره‌گون شد خضر فرخ پی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد؟

کس نمی‌گوید که یاری داشت حقّ دوستی
حق‌شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

لعلی از کان مروّت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید، سواران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟

زهره سازی خوش نمی‌سازد ،مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوق مستی، می‌گساران را چه شد؟

حافظ! اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد؟

پی‌نوشت: به قول سعدی علیه‌الرحمه " غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ / به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟!"