۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

کاچی ِ داغ

حالا دیگر مزّه‌ی شیره و کاچی،
از ذهن ِ زبان‌های تلخ رفته...
تنها حکایت مردی باقی مانده
که هفت خربزه‌اش به چشم دیگران، 
هفت سر ِ بریده شد!

بی‌خیال!
کاسه‌ی کاچی ِ داغ‌ات را بردار و برو!
بگذار حضرات، مشغول تشابهات آرنج و بیضه‌شان باشد...(+)

پی‌نوشت : کرسی‌های آزاداندیشی که مدّ نظر مقام معظّم رهبری بوده و هست، با این طرز برخورد ما با آرای مخالف، آیا اجازه پیدا می‌کنند که به نتیجه‌ی مطلوب ختم بشن؟!

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

بوی پیراهن یوسف...

به یعقوب پیر خبر دهید
بوی پیراهن یوزارسیف،
به گرد بوی پیراهن گل‌دار یوسف ما
و چفیه‌اش،
و پیشانی‌بندش،
نمی‌رسد!
به بینایی چشم‌هات نناز!
یوسف شهید ما
دل روشن می‌کند...



۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

ما خیلی می‌توانیم...!

  • بر و بچز! راحت باشید. کاشف به عمل اومده که "مجلس در رأس امور نیست"!(+)
دو روز دیگه هم کاشف به عمل می‌آد که "رأی ملّت، نامیزان است"!

  • حالا که این طوریه(+) بنده هم "هوخشتره" هستم. کی به کیه؟!
اصلاً هم فکر نکنید که پاچه‌خاری‌ای در کار بوده!

پی‌نوشت: 
حالا به نظرتون، جای خالی ِ عنوان مطلب رو با چی پر کنیم؟

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

شاعری...

شاعری بوسه به باران می‌زد،
شعرهایش همه در آتش سوخت!

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

یک مرور ِ تلخ...


من تو را کجای قصّه جا گذاشتم، که حالا هرچه این صفحات را ورق می‌زنم عطرت هست و خودت نیستی، گل ِ محمّدی ِ محمّد!...

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

شام ِ آخر

گارسون!
لطفاً برای من، یک پرس زهرمار بیاورید.
با لیوانی شوکران سرد؛ تا آتش ِ هزار غروب را در این دل ِ بی‌صاحبم، فرو بنشاند.
راستی! قبلش منوی غزل‌ها را بیاورید.
می‌خواهم قبل از قی کردم زندگی‌ام، قدری «سعدی» بخوانم...